روزهایی این رخت ناباوری، آنقدر سیاه می شود که زیرش گم می شوم . صبحی در کار نیست که در آن، بگویم بالاخره موفق شدم این واقعه را جایی جا بگذارم . تو نمرده ای، حتی اگر خلاف آن ثابت شود . حتی اگر خلاف آن ر
برچسب:
نویسنده: بردیا نیکنام
برچسب:
نویسنده: بردیا نیکنام
امشب برای بار دیگر می میری . منی که حتی از پس خودم هم بر نمی آیم ، امشب باید تمام زندگی را روی کولم بگیرم و نشکنم .
برچسب:
نویسنده: بردیا نیکنام
علیّ بر وزن فعیل - مجید بر وزن فعیل - رفیق شفیق - فعیل فعیل - از کتاب عربیم خون میاد .
برچسب:
نویسنده: بردیا نیکنام
اگه این زندون، اگه این حبس نفس، امون میداد، اگه، اگه، زمان، زمان نمناک من خورشیدُ پیدا میکرد، اگه دور نمیشدم اون همه، یه روز بهت نامه پست میکردم و عرض ارادت، که چاکر رئیس، افسر پلیس، خانوم! میشه منو بازداشت کنید توی بغلتون؟ امّا، امّا، غرق شده بودم من، بعید به نظر میام.. بیشتر ازین هم نبودم هیچوقت .
برچسب:
نویسنده: بردیا نیکنام


مگر قرار نبود از روی ستاره ها برایم دست تکان بدهی؟ دارایی من همین رویا بود، مگر چقدر دور شدی که دیگر، خیالم هم به تو نمی رسد؟ کجای این لاجوردی، غرق شدی عزیزِ من؟
برچسب:
نویسنده: بردیا نیکنام
مرگ تنها چیزی ست که از بین نمی رود، از بین می برد، بالفرض حتی اگر مرگ را پیدا و به قتل برسانیم، با کشتن مرگ، مرگ متولد می شود، شاید برای همین است که بعضی از آدمها، وقتی که می میرند، بیشتر در یاد می مانند . انگار که با مرگ، مرگ های مستتر شده ی خود را، تشدید می کنند .
برچسب:
نویسنده: بردیا نیکنام
سعی کردم با آینه چشم توی چشم نشوم، و وقتی که می گویم با "آینه" چشم توی چشم نشدم، نمی توانم ابراز کنم که خیلی وقت ها، چقدر خودم را کم می آورم.. آینه صاف است، من کدر شده ام .
برچسب:
نویسنده: بردیا نیکنام
تو دست بکش به پلک هام، منم قول میدم دیگه بیدار نشم من .
برچسب:
نویسنده: بردیا نیکنام